|
|
|
|
|
نزدیک ۱ سالِ که توو بلاگفا نیومدم .... جوری که حتی رمز وبلاگمم به سختی یادم اوومد ... واقعا خیلی خوشحالم که بالاخره بعد از ۶ سال حال و هوای وبگردی های طولانی مدت از سرم افتاد ... واقعا نمیدونم الان باید چی بگم ؟؟؟ ... زندگی مثه همیشه در جریانه البته با یک سری اتفاقات ناخوشایند ... آقای ناپ سربازیشو متاسفانه معاف نشد و این یک سال اخیر به هردومون خیلی خیلی سخت گذشت ... مخصوصا اوون ماه های اول که هیچ رقمه نمیخوام یادم بیاد ..... حدود یک ماه پیش هم با خانواده ش اوومد خواستگاری ! بابا هم خیلی صریح گفت تا وقتی سربازیش تموم نشده بهتره جلوتر پیش نریم ! بعلهههههههه ! ماهم که حرف گوووش کن !! مقاومت نکردیم و گفتی سخن حق جوابی نداره و از این حرفا !!! منم سرکار میرم وصبح تا غروب اینقد سرم شلوغه که نه وقت غصه خوردن دارم نه دلتنگی ! نمیدونم چرا اینارو دارم اینجا میگم ! به نظر من عمر این وبلاگ تموم شده س ! بذار همه چی توو همون دوره ی خوشی و بی خیالی بمونه .... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:47 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
از دیروز دلم میخواست واسه امروزم یه برنامه ی فان بچینم ! چند ماهی میشه که توو اتاق حبسم و همه چی به طرز مخوفی کسل کننده س... ! واسه همین تصمیم گرفتم یه برنامه دور همی بچینم که امروزُ حداقل یکم شاد بگذرونم ... و متاسفانه همیشه برای گذروندنِ روزی که بهم بچسبه٬نیاز به پایه دارم ! اصولا آدم تک خوری نیستم ! و البته گذروندن وقت با دوستان رو توو خونمون ترجیح میدم ! واسه همین یه شام ۱ساعته توو یه رستوران با ناپ منو ارضا نمیکنه ! اول از همه به یکی از دوستام که خیلی دوسش دارم و میدونم اونم دلش برام تنگ شده مسیج میدم که فردا بیاد پیشم ! که میگه تا ۹شب سرکاره و نمیتونه ... ! خب مسلما ۹شب به بعدم به درد من نمیخوره ! به نفر بعدی که مسیج میدم٬سریع بهم زنگ میزنه و میگه قراره با سارا بره پاالتو بخره ! میشه پس فردا بیام؟ منم واسش توضیح نمیدم که چقد برام مهمه که امروز پیشم باشه و خداحافظی میکنم . به نفر سوم که خیلی دووس دارم باهاش باشم مسیج میدم که پایه ی یه فیلم جدید هست یا نه ؟! قرار میشه تا شب بهم خبر بده ... فیلم دیدن دو نفری ُ خیلی دووس دارم ... البته فیلمی که فلسفی-هنری نباشه ! فیلمی که بشه باهاش یه عالمه چیپس و ماست موسیر خورد و اینقد دهن آدم صدا بده تا دیالوگ ها رو یکی یکی نشنوه و با دستای پفکی دنبال کنترل بگردیم که هی فیلمو عقب بدیم ... میرم توو آشپزخونه ... تیرامیسو رو درست میکنم و میامم روو تخت ولو میشم و به این فکر میکنم که خوبه واسه عصرونه ماکارونی درست کنم و پیش غذا هم گارلیک بِرِد ! ساعت ۱۱ونیمه و ناپ خسته س و میخواد بخوابه ... بهش میگم که فردا منو ۸ صبح بیدار کنه .... میخوام زودتر به کارام برسم ... ناپ میخوابه ... ولی من خسته نیستم و تا ساعت ۲ بیدار میمونم و درس میخونم ... دوستم هنوز بهم خبر نداده که میاد یا نه ... میفهمم که کار داره و نمیتونه ... چراغو خاموش میکنم و به ناپ مسیج میدم که فردا منو بیدار نکن ... میخوام بخوابم ... ! و امروز همون روزیه که قرار بود خیلی فان باشه ! صبح(ظهر!) پاشدم ... رفتم توو آشپزخونه .دلم چای خواست ... زیر کتری ُ روشن کردم ... سرشو برداشتم دیدم خالیه ! حوصله نداشتم بلندش کنم و ببرمش زیر آب ! گازو خاموش میکنم .... یه کتلت میندازم توو دهنم تا جوابی واسه سوال ِ نهار چی خوردی ِ ناپ داشته باشم ... میام روو تخت ....چند ساعت میگذره و من همچنان روو تختم .... همه چی اینقد کند پیش میره که ۴ساعت از برنامه ریزیم عقبم ! صدای اذان مغرب میاد ... نشونه ی خوبیه ... اینکه چیزی تا شب نمونده که این روز ِ مسخره هم تموم شه ! درسته فردا باز همینه و قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته ! ولی حداقل منتظر هیچ چیز بیجایی نیستم !... بهتره برم یه کتلت بندازم توو دهنم و دوباره ولو شم روو تخت ! اینجوری حداقل جوابی واسه سوال ِ شام چی خوردی ِ ناپ دارم .... پ.ن : آقای خدا ؟! خدااییش اوون بالا ٬ تنهایی حوصله ت سر نمیره ؟! :| |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 17:59 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
چندوقتی میشه که ٬هیچ٬خودمو دوست ندارم... ! حتی از جلوی آینه هم رد نمیشم ! خب ! نمیدونم چرا باز اینقد بی انگیزه شدم ... به چندپست آخرم نگاه میکنم و به این فکر میکنم اوون روزا چی داشتم که اینقدر متفاوت بود ؟! .... بی خیال ... مهم نی !! وای ... نمیدونین چقد به اوون آدمایی که میگن هربار به دنیا بیان بازم همین راه ُ انتخاب میکنن٬حسودیم میشه ... ! ولی من ؟! ... حتی نمیذارم یک قدم هم به اینی که هستم نزدیک بشم ... ! هیچوقت اینجوری از خودم ناراضی نبودم .... حالا فکر نکنین چه کار اشتباهی کردماا! نه بابا ! کلا اینجوریم ! وقتی به چیزایی که میخوام برسم٬نمیرسم روح و روانم بهم میریزه ! حالا خیلی همیشه سرجاش بوود٬واس همون ! جداْ٬نمیدونم اونایی که شونصدبار شکست میخورن چه جوری باز پا میشنُ گرمتر از قبل ٬ از نو شروع میکنن ... ! شکست مقدمه ی پیروزیه و از این شرو ورا ! من که از اون دسته آدمای مزخرفم که شکست نه اینکه منو قوی تر نمیکنه هیچ ! خرفت ترم میکنه .... ! ترس از شکست منو از پا درمیاره ! چه برسه به خودش ... الان ناپ زنگ زده میگه چیکار میکنی ؟! میگم هیچی ! دارم آهنگ گووش میدم ... کج نگام میکنه و میگه بچه مگه درس نداری ؟! میگم : چرا ! ۳۰مین دیگه شروع میکنم ... میگه : تو که از صبح بیداری ! تازه نیم ساعت دیگه میخوای شروع کنی ؟! ... وای خدا ! این روزا خیلی غیرقابل تحمل شدمااااا ... ! همه چی برام خیلی خیلی مسخره س ! کاملا قابلیت اینو دارم که ۳ساعت روو تخت بشینم و به دیوار روبه روم خیره بشم ! بعدم همه بگن الهـــــــــــــــی ی ی ی ! یاپ از دست رفت اینقد درس خووند ! هی بابام میگه پاشو برو بیرون !! چقد توو خونه میمونی آخه ؟! برم بیرون ؟! با کی ؟ با چی ؟! اصلا هیچی دیگه بهم حال نمیده .... فقط دوس دارم بشینم روو تخت و به روبه روم خیره شم ... یه جوورایی استاد ِ تایم کُشی شدم ! میدونم عین سگ پشیمون میشماااا .... ! ولی شدم دیگه ... تمرین و مهارت خاصی میخواد که من با ممارست پیدا کردم ! مثلا میتونم ساعت ۸ تا۱۰ونیمو یه جووری بُکُشَم که فک کنی یه ربع گذشته ! بعدم که خداروشکر بفرمایید شام داره و بعدم با ناپ حرف میزنم ُ میخوابم !!! اصلا نمیدونم چرا اومدم اینارو اینجا نوشتم ... فک کن همینجوری ! برای ثبت وقایع ! چمیدونم ... همه چی که نباید دلیل داشته باشه توام |:) .... کاشکی به جای کافی شاپ یه جاهایی بود که میشد رفت و تووش کلی غر زد ! اسمشم میذاشتن غُرخونه ! وای اگه بووود من چقد غـُر داشتم که بزنم .... (این نوشته ٬ادامه مطلب داره .... ادامه مطلب ُ توو خرداد نوشته بودم ولی هیچوقت توو وبلاگم نذاشتم ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 14:2 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 13:34 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
حس فوق العاده ای دارم ... خیلی وقت بوود که اینجوری بیــزی نبودم ... ! از کله ی سحر بیدارم و وقت هیچ کار اضافه ایُ ندارم ... هووممم... معرکه ست ... ! وقتی صبح آ فقط منم و کتابم و صدای جاروی رفتگر ... وای خدا ... از اینکه تمام روز وقتم پر باشه و باید برای هرکار اضافه ای خودمو به آب و آتیش بزنم و تایمم رو میزان کنم لذت میبرم ... آره .. لذت میبرم : از اینکه سی دی ِ قهوه تلخ ۱هفته س روو میــزه و من وقتی برای دیدنش ندارم ... ! چون ترجیح میدم اوون ۳۰ مینُ با ناپ حرف بزنم ... از اینکه رمان کوچولوی دوست داشتنیم بهم چشمک میزنه ولی چشای من٬نای خوندن یه خط اضافی ُ نداره ... از اینکه انگیــزه م روز به روز بیشتر میشه و میفهمم چقد صبح تا شب روو تخت افتادن و توو موود دپرسی بودن٬ مشمئز کننده س ... از اینکه دنیای مجازی برام کمرنگ و کمرنگ تر میشه و من با دنیای واقعیم سرگرمم ... و از اینکه ۱۰شب روو تخت بیهوشم و صبحش با انرژی از خواب پامیشم خیلی خوشحالم ... ! +ناپ ... لذتِ تست زدن با خودکاری که تو واسم خریدی غیرقابل توصیفِ پســر ... !! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 19:17 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خوووبه که هرازچند گاهی وقتی برات اس ام اس اومد و موبایلت دم دستت نبود یا توو دستشویی یا حموم بودی٬به عشقت بگی مسیج رو برات باز کنه و بلند بخونه ... ! نکته ش اینجاست که بذاری اوون گوشی رو برداره ... بذار بدونه هیچوقت منتظر هیچکس خاصی نیستی ... ! بذار بدونه که توی اینباکس موبایلت هیچ خبری نیست ... اینجوری دلش قرص میشه ... آره ... میدونم ! قبول ! تو آدم قابل اعتمادی هستی ! ولی باور کن٬ بعضی وقتا باید خیلی چیزارو حس کرد ..... ! +مرسی ناپ ... این حس های خوب کوچولو رو مدیون تو هستم ! + درس امروز واسه کسایی بود که از خودشون اطمینان دارناااا ! :| پس فردا نرین به جی افتون بگین مسیج رو براتون بخونه و بیچاره تا مضمونشو دید غش کنه ! مثلا سارا جونت واست اِس داده باشه : مرد خووشِله ملوووسم ! پس کی میای پیش ِ جوجوی نازنازیت ؟! کلــــی میست شدم !! الان لباس خواب پوشیدم و همش به تو فکر میکنم ! دودت دالم ! اوووممممـ هههه :* ! + |:) ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 20:47 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
+ اَه ! همیشه خیلی بد و بی ریخت پسته میخورم ! پوست های پسته رو توو همون ظرف پسته م میریزم و کلا همه باهم قاطی میشن و من هی باید دنبال خود ِ پسته ها بگردم . بعدم خسته میشم و نصفش رو همینجوری توو ظرف ول میکنم ...چرا هیچوقت یاد نمیگیرم میشه یه ظرف جداگانه ای هم واسه آشغالاش کنارش بذارم ؟! چیـــش ! خیلی سووسوولانه س ! + ساعت ۱و نیمه ! وای چه خووب که ساعت آآآ اومد عقب ! وگرنه الان ساعت ۲ونیم بود !! :| +تمام کتابام روو تختم ولو اَن ... واسم کار خیلی سختیه قبل از خواب٬کتاب و مارکر هامو از روو تخت بردارم ! اما از ترس اینکه شب ناخوداگاه روو کتابام ولوو بشم٬باید برم جمعشون کنم! چون اگه لبه هاشون تا بخورن روااااااااانی میشم !! +وای .چشام میسوزه ... واین یعنی خیلی خسته ام ... ! + کی زمستون میااد تا من بتونم اوون عطر زمستونیه محبوبم رو بزنم ؟! + راستی ! مهرتون مبارک ... ! ( آیکون مداد قرمز ) ! + وای خدا ! این خلاقیتم منو کشته ! :| جان ِ من دیدین٬چقد حس نوشته ها و رنگ ها هارمونی دارن ؟! یکی ندونه فک میکنه یه دخترهفت ساله اینجارو اداره میکنه ! خمیـــاااازه ه ه ه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 2:42 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی که دوستم تعریف ِ پیتزای ژوانی رو کرد من در حد زایمان٬هوس پیتــزا کردم ... جوری که وقتی یکی میگفت پ ٬ ترشح بزاق های دهنم کاملا ملموس بود ... اینجوری نکن ! مزاح نمیکنم که ! جدی میگم ! بالاخره هرکی با یه چیز تحریک میشه ! نقطه ضعف منم همین پیتزاست ! خلاصه اینکه ساعت ۹ ناپ بهم زنگ زد و واسه یه رستوران راهنمایی خواست ! مامیش هوس پیتزا کرده بود ! بالاخره یه جا رفتن و وقتی که منتظر غذا بودن بهم اِس ام اس داد که یاپی ! جات خالی عشقم .! منم درجا جواب دادم که : نوش جونت عزیزم ! من که ۱هفته س دارم واسه پیتزا هلاک میشم٬هیچکی به هیچ جاش حساب نمیکنه ! خوش به حال مامانت که ۱ساعت از هوسش نگذشته٬ توو رستوران نشسته ! بعداز این مسیج٬ تند تند حرفای ناپ بود که بهم سند میشد ... راست میگفت ... یعنی هیچوقت نشده بهم بی تفاوت باشه ! توو این هفته٫بارها واسه "تاچ" برنامه چید ُ بهم خورد ... !خب باعثش هم من بودم ... اَز یووژووآل ٬ من کارای خودمم گردن اون میندازم ! میدونم عادت گهیه آآ ! ولی خب ! آدمیزاد ِ دیگه ! چون باز درس خوندنم شروع شده و طبق معمول من قید همه چیُ زدم ! بیرون٬دوردور٬دوست بازی٬خرید٬مهمونی٫رمان٬ساز٬و حتی ناپ ! هیچوقتم این روش واسم سودمند نبوده آآآ ! ولی خب ! منم دیگه ! کاریشم نمیشه کرد ! مثلا اگه پاشم برم بیرون٬کل روزِ بعدُ عذاب وجدان دارم که چقددد یـوزلــِس بودم و درسام همه جمع شد و وای من چقد عقب مووندم و از این شــرو ورا ! اینارو گفتم که درجریان باشین که ۶ - ۷ ماه هم با این فوبی کارشناسی ارشد سرگرم هستم و کلا این اعصاب و روان ِ نامیزانم٬در راستای نیست شدنه ! حالا خیلی هست بود٬واس همون ! حالا بی خیال ! داشتم تعریف میکردم ! یکی دوساعت گذشت که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره ! ناپ با عجله گفت : دوستام طرفای خیابون ِ شما بودن ! دیدن ساختمون جلوی خونتون آتیش گرفته ! منم مثه جن زده ها از جام پاشدم و پریدم پشت پنجره ... ! هی دنبال اثرات آتیش و دود میگشتم که یهو چشمم به ناپ افتاد ... موبایل به دست٬داشت میخندید و من فقط دوست داشتم نگاش کنم... واقعا دلم میخواست خودمو از پنجره پرت کنم و بپرم توو بغلش ... کاش از اوون دوور میتونست عمق ذوق زدگیمو درک کنه ! لبمو میچسبونم به شیشه و محکم بوسش میکنم ... میدونم توو تاریکی چیزی نمیبینه ولی حتما صدای بوسه ی روی شیشه رو با بوس های معمولی از پشت تلفن تشخیص میده . بهم میگه : دلم نیومد خانومم بداخلاق باشه و من نیام که آروومش کنم... راستش رو بخواین این ناپ٬خیلی بی شرفه ! اینقد حرفا و کاراش بجاست که من همیشه جلوش کم میارم ... ! بعد از اینکه ۱۰مین حرف میزنیم٬ میپرسم مامانت کجاست ؟! که میگه : توو ماشینه ... اونوتر پارک کردم ! منم سریع خداحافظی میکنم تا مامیش بیشتر از این معطل ما نشه ... ! فرَنکـلی بگم : هیچوقت فکرشو هم نمیکردم یه روز مامی شوهرم بیاد دم خونمون تا پسرش منو از پشت پنجره دید بزنه ! حس خیلی خوبیه .. خیلی خووب ! مرسی گاد ! مرسی گه اخلاقیم ! مرسی پیتزا ! مرسی سِلفُن ! مرسی شب ! مرسی ناپ ! مرسی مامیش! مرسی آتیش ! مرسی پنجــــره ... مرسی پـ نـ جـ ر ه ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 1:49 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
تووو مهمونیم ... آهنگ بلندهِ و همه دارن اوون وسط خودشونو میکشن ... منم یکی مثه بقیه ... با این تفاوت که بین اوون همه ٬فقط "منم" که گوشیم توو دستمه ... لباسم مجلسیه ٬ قاعدتا جیب نداره و من مجبورم تمام مدت موبایلو توو دستم بگیرم ... متنفرم از اینکه زنگ بزنی و جوواب ندم .... همیشه با اولین لرزش موبایل٫ در هرحالتی که باشم به یه جای خلوت کشیده میشم ... زنگ میزنی ... باید کار مهمی داشته باشی ... چون معمولا وقتی توو یه جای خاصی باشم و آدم زیاد دوروبرم باشه٬به قول خودت مزاحم! نمیشی ... همیشه همه چی ُ رعایت میکنی و این یکی از چیزاییه که دلم میخواد قوورتت بدم ... اسمت روو صفحه ی موبایله ...مهمونا رو هل میدم و با قدم های تند به سمت حیاط میرم تا هرچه سریعتر صداتو بشنوم... گوشیو برمیدارم ... توو خیابونی ... قبل از اینکه سلام کنی٬ ازم میخوای که یه قولی بهت بدم ... منم با هیجان هرقولی که بخوای رو قبول میکنم و میگم : حالا بهم بگو که چی هس ؟ و تو میگی :ازت میخوام ۲سال دیگه٬وقتی مالِ من شدی٬ هروقت باروون اومد٬بامن از خونه بیای بیرون و زیر بارون قدم بزنی٬هیچ بهونه ی سردرد و شکم درد و غیره و غیره هم پذیرفته نیست ... من چشام به زمین خیس٫ثابت میمونه و به این فکر میکنم که این قول عاشقانه ت چقد به دلم نشست پسر ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 0:12 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
اگه آدم یاد میگرفت هرچیزی رو از چه طریقی دوس داشته باشه ٬ دنیا خیلی قشنگتر میشد ... مثلا همین زغال اخته ی خودمون ! من عمرا نمیتونم بیشتر از چندتا دونه ش رو خالی بخورم ! زوود دندونم کند میشه ! ولی کافیه همین زغال اخته ی بیشرف رو بذارم توو قابلمه تا یکم با آب بجوشه ! بعد بکوبمش و بذارم فریزر تا یخ بزنه ... واییییی .... یعنی عاشقش میشم و میتونم ۱کیلو رو در عرض یه ربع ٬نیست کنم ! آدما هم همینطورین .. باید بگردی تا اوون بُعدی که بهت نزدیکترن رو پیدا کنی ... همون بُعدی که باعث میشه دووست داشتنی تر بشن ... توو رابطه های خودمم اینجوریم ! به هرکسی اون بُعدی از خودم رو نشون میدم که براش قابل هضم تره ... شاید اسمشو بشه چندشخصیتی بودن گذاشت ... ولی مهم اینه که همه ی ابعادش مال ِ خودمه و بس ! اینجوری خیلی بهتره ! من تجربه ش رو دارم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:4 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
بعضی آدما٬ یه حس خاصی بهم میدن ... مثه کسی که فقط ۲روز ِ میشناسمش و قد ۲سال بهش نزدیکم ! ( نمیگم ۲۰سال ! اصولا از اغراق خوشم نمیاد ! ) مطمئنا چنین آدمی ٬ یکی مثه بقیه نیست ... کسی که باجملاتش بتونه تورو به خودت بیاره٬ یقینا متفاوته ... کسی که مثه بقیه حقیقت تلخ رو بین واژه های شیرین و گول زننده پنهان نمیکنه٬اون فرق میکنه! یه آدم هنرمند و باتجربه و زِبِل که هم صحبتی باهاش٬لذت خاصی ُ بهم تزریق کرد ... ! پ.ن:منی که از بوی قرمه سبزی متنفرم٬مطمئنم عاشق بوی قرمه سبزی ِ خونه ی تو میشم که فقط تووش عشق قاطیه و عشق ... پ.ن ۲: لحظه نوشت ها هم جالبن ! دلم یه تووییتر خواست ! البته دلم غلط اضافی کرد ... دوز اینترتم هرروز داره زیادتر میشه و فقط یه تووییتر کم دارم ! :| ! پ.ن۳ : چه هوای معرکه ای شده لامصب . دیوونه ی صدای کشیدن شدن لاستیک ماشینا توو جاده های خلوت و خیسم ... پ.ن۴ : چه حس خوبی دارم ... میشه تموم نشه یعنی ؟ پ.ن۵ : دارن واسه شام صدام میکنن . بهتره برم ... وگرنه اینقد صدام میکنن که فوبی ِ اسمم رو میگیرم ! پ.ن۶: هروقت شامپوی تازه میخرم٬ذوق شدیدی واسه حموم رفتن پیدا میکنم !کیف میده اولین نفری باشی که شامپو رو باز میکنه ! پ.ن۷: میدونم . میدونم ! یه یاپ تووییتر ندیده ام ! :)) پ.ن۸ : شب بخیر ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 20:41 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
برمیگردم به عقب ... ! به خودم و اطرافیانم ... وقتی دورم پـُر بوود از آدمایی که توو تمام لحظه هام حضور داشتن ... به دورانی که دوستبازیِ من واسه همه عجیب بود ... از دوستای مدرسه بگیر تا هر کلاس و جایی که تازه واردش میشدم .... البته یک قسمتش برمیگرده به معاشرتی بودن زیاد از حد من ! و قسمت دیگه ش که حتما از روی نااادونی ِ من بوده ... مدت هاست که حتی یه آدم اضافه هم تو زندگیم نیست ... ! زندگیم خلاصه میشه به سه اعضای خانواده ٬ ناپ و اتاقی که روزهامو تووش میگذرونم ! بعضی وقتا دلم واسه یه دوست(دختر) پـَر میکشه ! از اوون دوستا که بعد از هراتفاق ریز و درشتی٬ گوشیُ برمیداری تا اونو باخبر کنی ! از اوون دوستایی که حتی میدونه نهار چی خوردی و دعوای دیشبت با ناپ سرِ چی بوده ! از اون دوستا که وقتی به کنکورت گند میزنی٬میری پیشش و بدون هیچ خجالتی گریه میکنی ...از اوون دوستا که هرروز میاد دنبالت تا باهم برین کتابخونه و واسه تصمیم جدیدت یه انرژی خاصی بهت بده ... از اوون دوستا که پایه ی پیاده روی ِ صبحت ِ ... از اون دوستا که نمیذاره سریالای موردعلاقه ت رو تنها ببینی ... از اوون دوستا که وقتی از شهرت دوور میشی٬ دلت پرمیزنه زوود برگردی تا غروب همدیگه رو ببینین و اوون سوغاتیِ مخصوصش رو که با وسواس براش خریدی٬بهش بدی ! از اوون دوستا که وقتی میاد پیشت٬ شب هم میمونه و تا صبح باهم حرف میزنین و جرئت میکنین از دغدغه های چیپــتون بگین ٬ بدون ِ اینکه کسی مسخره تون کنه ! از اوون دوستا که کافیه هر بار اراده کنی٬اون مال ِ تو باشه! اینجوری دیگه هیچوقت توو سینما تنها نیستی و یا وقتی از اتاق پــرو بیرون میای منتظر اووووونی تا نظرشو بگه که این مانتوی لعنتی واسه بیرون مناسبه یا نه؟؟ ... از اوون دوستا که معمولا همه شمارو باهم میشناسن ! وقتی تک میشین همه از اون یکی میپرسن ... از اون دوستا که توو مهمونیای عمه و خاله ت هم باهاته ... از اوون دوستا که باهم بزرگ میشین و دعواهاتون به ۱ساعت هم نمیکشه ... از اوون دوستا که فقط باید یکی باشن و اگه یه نفر دیگه وارد زندگیت بشه از حسودی دق میکنه... از اون دوستا که انتظار داری جای خواهر نداشته ت رو برات پر کنن ... از اووون دوستیا که بیشتر مخصوص دختراست ... میدونم ... میدونم خیلی احمقم که اینجوری فک میکنم ... چون وقتی عقیده م اینه که دوستا بالاخره یه جا٬ پشت ِ آدمو خالی میکنن٬ نباید یهو دلم هوای اینجور دوستیا رو بکنه ... از این دوستا که کم کم میشن تمام زندگیت ... کم کم دیگه هیچ راز ِ نگفته ای نداری و اونقد بهم نزدیکین که نباید باشین ... از اون دوستا که با یه حرف بیجا میتونن همه چی رو بهم بریزن ... و با یه حرکت میتونن تمام اعتمادت رو زیر سوال ببرن ... از اون دوستیا که یه جا پشیمون میشی واسه شروع ِ این دوستی ... دوستی ای که تورو برای نزدیک شدن به هرکسی ٬ ترسو و ترسوتر میکنه .... دوستی ای که دیگه اعتمادت رو نسبت به همه از دست میدی و کم کم به این نتیجه میرسی همه ٬یه جا پشتت رو خالی میکنن ٬همون جایی که بیشتر از همیشه بهشون نیاز داری ... وقتی به اینجاها میرسم یه نفس عمیق میکشم و دلم قرص میشه که خیلی وقته هیچ کس ِ اضافه ای توو زندگیم نیست ... منم و اتاق و یه خانواده ی کوچیک سه نفره و ناپ ... درسته همیشه جای خالیه دوست رو توو زندگیم حس میکنم ٬ ولی حداقل نگرانی های خراب شدن این دوستی ِ لعنتی رو ندارم ... سالهاست همه ی دوستام خلاصه میشن به روز ِ تولداشون ... حداقل اینجوری همیشه یه دوست باقی میمونن .... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 13:36 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
همیشه وقتی به ناپ زنگ میزنم و اوون توو جمع باشه٬ با یه حجب و حیای خاصی حرف میزنه که دلم میخوام همونجا غش کنم ! و هی اذیتش میکنم و مثه دختر لووسا بهش میگم : بگوووو ! بگووووووو ..بگو چقد دوسم داری ؟؟؟ ... و اونم خیلی آرومم میگه خیلی ... ! و اگه بیشتر بخوام کِرم بریزم جایی که مامان باباشم باشن٬ یهووویی دلم هوس ماچ میکنه ! ناااااااااپ نااااااپ ... بوس میخوام ... و صدای خنده ی ناپ که میدونم از خجالته و حتما اوون لپای نرمش از خجالت قرمز شدن ! نه ! فکر نکنم قرمز بشن ! :)) یه لحظه رفتم تووو حس ! :)) توو این ۵سال و نیم یه بارم ندیدم از خجالت جاییش سرخ شه !! :)) آره دیگه ! داشتم میگفتم ... دیشبم وقتی زنگ زدم٬دیدم سریع ولوم ِ موبایلو کم کرد تا صدام از اینور نره اوونور !( صدای اوون دکمه هه کاملا محسوس ِ آآ ) و این یعنی که یکی بهش نزدیکه و نمیخواد صحبت های گوهروارم به گوش طرف برسه !! منم میخندم و میگم : بااااااااااااااااز صدای گوشیو کم کردی ؟ و بعد یه بوووووس محکم از اینور میدم تا همون یه ذره آبروشم به ف( ف مثه فنا ) بره ! میخنده ... تقصیر خودشه ... چون همیشه قبلش میگم : نااااااااااپ ٬ میخوام محکم ماچت کنم تا آبرووووت بره ؟؟ اونم پر روو پر روو میگه : اووهوووم ! منم نامردی نمیکنم و بلندترین بوسی که میتونم بفرستم ُ نثارش میکنم ! :)) دیرووز وسط همین مسخره بازیا٬ صدای مامانش میومد ! که ناپ بهم گفت: مامانم دوس داره باهات صحبت کنه . باید میبودین و میدیدن این یاپ ِ شر٬ چطوری تبدیل به یه سوسک مرده شد :)) ! از استرس ! تووو تمام این سالا با مامیش حرف نزده بودم ! جز اوون یه باری که تو مهمونی فقط چندمین بغلش نشستم . خلاصه اینکه سریع قطع کردم و نذاشتم ناپ گوشیو بده ! ولی سریع بهش اِس زدم که ناپ ؟ خیلی زشت بود که با مامانت حرف نزدم؟؟؟ و ناپم درجا جواب داد : پس زنگ بزن ... خلاصه زنگ زدم و ناپ گوشیو به مامیش داد . باید بووودین ُ میدیدین این عروووس ِ مدرن چطوری با مامی شوهرش حرف میزد و دلبری میکرد ! :)) مخصوصا وقتی مامانش٬ منو یاپ جون صدا میکرد٬شیرتر میشدم و توو همون ۲دقیقه از دخترش بهش نزدیکتر شدم:))! میگن به بچه ها روو ندین٬ روو سرتون سوار میشن آآآ :)) ولی عجیــــب آبروی ناپ ُ حفظ کردم :)) ! راستشو بخواین خودمم کیف کردم ! تازه فهمیدم چه قابلیت هایی در عروسِ خودشیرین شدن٬در من وجود داشت و خودم بی خبر بودم :)) خلاصه اینکه اگه دووس دارین در کلاس های ( چگونه دل مادرشوهر را به دست بیاوریم ؟ ) شرکت کنین٬ بهتره از همین الان ثبت نام کنین ! چون ممکنه کلاس ها پُر شه و جا بمونین ! :)) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 14:17 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
صبح که از جام بلند میشم٬ نگاش نمیکنم ... از دستش خیلی دلگیرم ... ! حتی وقتی میاد جلو٬ سرمُ برمیگردونم ... توو همین ناز و نازکشی ها ٬ ناپ زنگ میزنه ... گوشی رو برمیدارم ... اخمالو جوابشو میدم ... میدونه سر قبول نشدنم قلبم خیلی درد گرفته ... زیاد انگولکم نمیکنه ... فقط موقع خداحافظی بهش میگم که با خدا قهر کردم ... ! میخنده و میگه : تورو خدا بذار جواب نامه ی معافیم بیاد٬ بعد باهاش بهم بزن ... ! از دیروز که جوابا اومد٬تمام اُمیدم پکید ... ! میدونم هیچکس از شکست خوردن خوشش نمیادُ اصلا یه کنکور ارشد اینهمه سروصدا نداره ... ولی خب ... واسه من هضمش یکم مشکل بود ... عین این شکست عشقی ها ٬ یه آهنگ غمگین گذاشتمو روو تخت ولو شدم ... ولی به اصرار دوستم قرار شد بریم بیرون و ۱ساعت این غم سبکمون رو جشن بگیریم ... خب اوونم یه جورایی مثه من٬ انتظار نداشت این آزاد لعنتی رو هم قبول نشیم ... حداقل با دیدن ِ همدیگه ولبخندایی که بهم پاس میدادیم ٫یکم آرووم میشدیم ... کون سوزیش وقتیه که عین آدم سرجام نشستم و یکی زنگ میزنه و میگه : اون دختر جـ ندهه بود؟ یادته ؟؟ آره آآره ... همونی که توو دانشگاه به استادا هم رحم نمیکرد و اون مرد ِ که زن و بچه داشت واسش توو اون شهر یه خونه خرید تا هر هفته بیاد باهاش حال کنه و بره ... آره دیگه .. همون !همونی که لیسانسشو ۶ساله تموم کرد ... اتفاقا قبول شد و قرار خرجشم یکی از دوس پسراش بده ... !! اوخی ی ی ! تو قبول نشدی ؟؟؟ توروخدا وقتی یکی کنکور میده ٫ رِی به رِی زنگ نزنین آمارشو بگیرین ! مطمئن باشین اگه قبول میشد٬ از خوشحالی خودش بهتون زنگ میزد ... خیلی کار چیپــی ِ! جدی میگم . مخصوصا اوون جملاتی که بعدش بهش میگین خیلی بدتره : الهی ی ی ! عیب نداره ! فدای سرت ! ایشاالله سال دیگه . حالا که وقت داری. و و و و ... خیلی ممنون. امضاء : یه یاپ ِ بی اعصاب ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 17:52 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
ظروف آشپزخونه ی ما به دوسته تقسیم میشن ! دسته ی اول گروه خوش شانس که برای شستشو راهی ظرف شویی میشن و دسته ی دوم گروه بدشانس که توو ظرف شویی جا نمیشن و باید زیر دست من با این اعصاب و روان متشنج با انواع اقسام اساکیچ (جمع اسکاچ) شسته بشن ... ! بدشانس ترینشونم اون تابه س که میتونم به هوای چرب بودنش محکم بسابمش و دق و دلیمو سرش خالی کنم ... راستش رو بخواین ظرف شستن جز کاراییِ که میتونه توو همون مدت٬ منو از اطرافم دور کنه و کمی از استرسم رو کاهش بده ... !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 15:1 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
وای خدا ... انگار ۱۰۰تا غورباقه رو انداختن توو شکمم .... ! استرس وحشتناکی دارم .... امروز قرار معلوم بشه که ناپ بالاخره معاف میشه یا نه .... آخ که این سربازی عجب کوفتیه ... تا باهاش رودرروو نشی نمیتونی درک کنی که ۲سال زندگی رو فــرت کردن چه حسی داره .. نیس خودم چندباری رفتم٬ از اوون لحاظ ... ولی جداً این پسرها هم بعضی وقتا مظلوم واقع میشن ... مهمترین دوران زندگیشونو باید توو اون سگدونی زندگی کنن ... !! زمانی که باید به پیشرفت فکر کنن٬تمام فکر و جسمشون در اختیار دولتیه که ماهارو به هیچ جاشم حساب نمیکنه ... بین درس و کارشون ۲سال وقفه میفته و برای استارت دوباره ش یه نیروی زیادی لازمه که هرکسی ازش برنمیاد ... الان ناپ زنگ زد ... گفت انگار خدا صدات رو شنید ...ولی سریع قطع کرد و رفت.. نمیدونم چی شده ... یکم آرووم ترم ... ! مشروح اخبار ٬ وقتی خودم باخبر شدم ! فعلا ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 12:37 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
وقتی ساعتی چند بار٬بی هوا نفس عمیق میکشم٬ میفهمم که حال روحیم زیاد خووب نیست ... و با بوسه های برادرم مطمئن میشم که یه غمی توو چشام دیده ! وقتی صفحه ی جواب آزمونو باز میکنم و میبینم اینو هم رد شدم ٬ همون یه ذره اعتماد به نفسمم از بین میره ... خیلی وقته پوز ِ خودمو نزدم ! خیلی وقته هیچیو به خودم ثابت نکردم ... خیلی وقته مزه ی شیرین پیروزی رو توو هیچ زمینه ای نچشیده ام ... خیلی وقته از خودم و کارام بیــــزاارم م م ... وای خدا ... قطعا وقتی جواب آزاد هم بیاد ٬ پـودر میشم ... ! دلم میخواد چشامو ببندم و یهو برم توو یه دورانی که حداقل یه چیزش بر وفق مرادم باشه! اه ! چقد شر میگم ! کیه که دلش نخواد ... چقد بی حوصله ام ... خودمم نمیدونم از زندگیم چی میخوام و هی یقه ی خدای بدبخت رو میگیرم ... واقعا چقد بدبخته که بنده هایی امثال من داره ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 22:15 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:24 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتا از بس همه چی خوب و آروومه،نه میشه چیزی گفت و نه میشه چیزی نوشت ... نبودنم رو پای چیزای خووب بذارین ... چندهفته دیگه این وبلاگ به روال عادیش برمیگرده ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 15:27 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
اوج اُپن مایند بودن ِ من وقتی که : ناپ تنهایی داره میره عروسی٬ بهم زنگ میزنه و در مورد رنگ کراواتش میگه و من موقع قطع کردن میگم : عـــزیزم ٬ یادت نره عطــرت رو بزنی ! میدونم همین یه جمله ام میتونه یه عالمه انرژی مثبت همراهش باشه ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 22:30 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 23:24 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۴صبح با نیش پشه ها از خواب بیدار شدم ... ! اونقد لای انگشتای پام خارش میکرد که به گریه افتاده بودم .... ! کلا اینجوریم ... وقتی عصبی بشم٬گریه م میگیره ... ! عین این دخترای کم ظرفیت ِ حال بهم زن ِ فیلما ! بعدم پاشدم روو تخت عین دیوونه ها نشستم ... با تمام وجود انگشتامو میخاروندم ... ولی هیچ جوره آرووم نمیشدم... به ناپ مسیج زدم : پشه ها اشکمو در آوردن ... ! همیشه اینجوریم ! فرق نمیکنه توو چه موقعیتی باشم ! درهرصورت باید با چشم تار دنبال گوشیم بگردم تا به ناپ مسیج بدم ... عین دخترای وابسته ی حال بهم زنِ فیلما ... ! گوشیو میذارم روو میز ... فک نمیکنم اصلا اون موقع بیدار باشه که بخواد جواب مسیجمو بده ... ! واسه همین تا۱ساعت بعدش سراغ گوشیم نمیرم ... روو تخت غلت میزنم و فکرمو به یه چیز دیگه مشغول میکنم تا خارش پام از یادم بره ... ! البته زیر زیرکی انگشتامو به تخت میمالم ... یهو دلم خواست که پاشم و بیام توو نت و برای بابام یه پست بنویسم ... !!! یه پست که تمام احساساتمو بروز بده ... !! کلا توو نشون دادن ِ علاقه م خیلی ضعیفم ... درسته هنوز هر بار واردِ خونه میشه ٬ میپرم بغلش ماچش میدم ! ولی توو این بیس سال و اندی نشده که بهش بگم چقد دوسش دارم و بهترین الگوی زندگیمه ... ! هیچوقت نشده که بهش بگم با تمام وجودم بهش افتخار میکنم و همیشه چقد به مامان برای داشتن مردی مثه تو حسودی میکنم ... مردی که تمام استعدادهای روی زمین توو وجود مهربونش جمع ِ و هیچکس به پای معلومات و هنرش نمیرسه ... کسی که کافیه فقط اسمش روو زبون بیاد تا ببینی بقیه چطور ناخودآگاه لبخند روو لباشون میشینه ... ! خلاصه اینکه هیچوقت نتونستم مثه یه دختربااعتماد به نفس جلوش وایستم و بگم ممنونم ... برای ثانیه ثانیه های عمرم ازش ممنونم ... ! کسی که مظهر خاص بودن ِ و مهمترین افتخار زندگیم اینه که :بابام٬بابامه ! توو همین فکرا بودم و هی خودمو سرزنش میکردم که یهو به خودم گفتم چرا واسش روو کاغذ ننویسم؟! چرا نباید بدونه که عزیزترین کس ِ زندگیمه ؟! چرا نباید برای یه بار هم که شده٬ کاری ُ که میخوام انجام بدم ؟! چرا همیشه احساساتم باید توو دلم باشن؟! شاید شما از بیرون منو نگا کنین وبگین : دختره ی احمق ! یه نوشتن یه خطی که اینهمه قیل و قال نداره ! ولی باور کنین خیلی سخت بود ... خیلی سخت ... ! از روو تخت پاشدم ... در اتاقو بستم و چراغو روشن کردم ... ! دنبال ورق A4 میگشتم .. آخه بابام همیشه از کاغذ خط دار بدش میومد ... ! خداروشکر از غروب ِ دیروز وقتی زن داداشم داشت روو میزتحریرم داستانشو مینوشت٬کلی ورق جاا مونده بود ... ورقو برداشتم ... از وسط تاش کردم و دوباره تهشو یه تای کوچک زدم که بتونه روو میز بمونه ! یه چرکنویس برداشتم و تووش جمله م رو نوشتم ! چندبار سر ِ دندونه هاش تمرین کردم که خطـ م زشت نشه ! ۴بار خودکار عوض کردم ... اولیش یه خودکار آبی پررنگ بود ... از همونا که با یه بار نوشتن کف دستت پراز جوهر میشه ... دومی یه خودکار مشکی بود که بعد از نوشتن ِ هرحرف سکته میکرد و کلا نوشته رو بی روح جلوه میداد ! سومی هم یه خودکار آبی ِ بددست بود ... واسه همین برای بار چهارم تصمیم گرفتم که با همون خودکار آبی ِ پرجوهر اولی بنویسم ... کاغذو گذاشتم روو کتاب ... رووش نوشتم : پــدر تو تنـها کسی هستی که با دیدنت به این نتیجه میرسم : " بدون هیچ شکی ٬ مــردها هم میتوانند فرشته باشند " باتمام وجودم دوستتان دارم ... چندبار کاغذو نگا میکنم ... هیچوقت اینقد خوشحال نبودم ... باورم نمیشه روی خجالت چندین ساله ام خط کشیدم ... میرم توو هال ...دنبال یه چیزی میگردم که حتما صبح بهش برخورد کنه و چشمش بهش بیفته ... کاغذ ُ کنار ِ عینکش میذارم و برمیگردم توو اتاقم ... روو تخت دراز میکشم ... گوشیمو نگا میکنم ... ساعت ۵صبح ِ و یه دونه هم مسیج دارم ... ناپ ِ ... بعد زنگ میزنه و تا۶صبح باهم حرف میزنیم ... دیگه رووز شده و اتاقم پــر از نور ِ آفتابِ و هیچ خبری از اون پشه های ناکِسی که معلوم نی روزا کجا میرن هم نیست ... پلکام سنگین میشه و خوابم میبره ... وقتی ظهر بابامو میبینم بهم میگه : یاپ ! اولین چیزی که صبح به چشمم خورد نوشته ت بود .... توو چشاش برق خاصی ُ که همیشه دلم میخواست میبینم ... ! برقی که باعثـش من باشم ... ! بعدم یه چشمک میزنه و میگه : البته خیلی اغراق بود .... !! وسط صحبت دختر پدریمون٬ مستخدممون میفته وسط حرفمون ُ به بابام میگه : ایشالله سال ِ دیگه دوتایی بهتون تبریک میگن ... ! از خجالت میخندم و سرم ُ میندازم پایین و میام توو اتاق ... ! صدای خنده ی بابامو میشنوم ... خنده ای که همیشه دلم میخواست بشنوم ... خنده ای که باعثش مــن باشم ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:49 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
اصلا انگار کلِ هفته رو منتظرم که جمعه بیاد تا من غر بزنم ! یعنی از همون پنج شنبه شبش قشنگ خودمو آماده میکنم !! دیشب یکم سربه سر ناپ گذاشتم و یه ناراحتی چند دقیقه ای پیش اومد ! ولی خب ! دل ناپ طاقت نیاورد و ۵مین بعدش زنگ زد تا از دلم در بیاره ! که الهی خدااا دل منو نصیب هیچکی نکنه . گویا وقتی یه چی میره توووش٬چنان بهش جذب میشه که هیچ جوره توانایی خارج شدن رو نداره !! بزنم به تخته بعد از همون ماجرای پست قبل! درگیری های لفظی بیشتر شده و بیشتر به جون هم میفتیم و زندگی دونفره مون داره روو ریل قطار وحشت میره و کلی مشعوف میشیم !! ۲ماه پیش زیادی همه چی خووب بود! آدم به خودش شک میکرد که مگه دونفر هم اینقد باهم متــفق میشن !؟ خلاصه از قضیه ی همون دیشب کلا امروز اعصاب دُرُس درمونی نداشتم ! اینقد بی حوصله بودم که نشستم پای تی وی و فوتبال برزیل-پرتغال ُ نگا کردم !! واسه هر شوتی هم الکی جیغ میزدم ُ میخواستم کلا یادم بره که چقد بی حوصله ام ! ولی خب ! نمیشد ! بعد از هرجیغ بابام یه نچ میگفت و نگام میکرد ! بعد دوباره تذکر میداد که الان همسایه ها فک میکنن چه خبره ! مامانمم هی میگفت با جیغات نمیفهمیم تو طرفدار کدوم تیمی ! واسه هرکدومشون مثه هم عکس العمل نشون میدی ! طرفدار ! چه واژه ی غریبی !! فک کن مثلا نتیجه ی این بازی واسه من خیلی مهم باشه !! با این حال شانسم که نداریم ... نشستیم فوتبال ِ به این مهمی نگاه کردیم و هیچ گُلی هم ردوبدل نشد ! واس ِ همین سرنیمه دوم دیگه بی خیالش شدم و اومدم پای لپ تاپم ! فوتبال ِ بدون گل که فوتبال نیس ! دومیدانی ِ چرخشی ِ (خمــیازه ه ه ه ... همشم این داوره کارت زرد میداد و بازی استپ میشد و من هیجانم فروکش میکرد !! بعد از فوتبال ناپ زنگ زد و باهم حرف زدیم ... ! هی خواست از دلم در بیاره ... طبق همون چیزی که گفتم نرود میخ آهنین در سنگ و این حرفا ٬ کلا توو ژست بودم . ولی خیلی جالبه ! مثلا خیلی جدی داشتم صحبت میکردم ٬یهو گفتم : یارووهه شرت خیس میپوشه٬ تخمش جوونه میزنه! و اوون میخنده و من دوباره میرم توو ژست ! کلا ثبات عقلی - رفتاری ندارم که ! بعد٬اوون بدبخت هم نمیتونه بفهمه منی که الان جک گفتم یعنی همه چی اوکی ِ ؟ یا نه٬ اوون اخلاق گهیم و صدای بی احساسم هنوز ادامه داره ... ؟!!! اوووف ! فقط ۳ساعت مونده که امروزم تموم شه !! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 21:14 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 13:31 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
آم م م م ! ناپ ! میگمااا ! توو حمــوم ٍ خونه مون حتما حتما باید یه آینــه ی پهن باشه ... ! نه واسه اینکه وقتی داری موهامو میشوری نگات کنم ... ! نه واسه اینکه وقتی توو ووان کنارت لم دادم٬پشت ِ مردونه ت رو ببینم ... ! فقط واسه اینکه بتونم توو اون لحظه٬ روی آینه حس نابـــمُ برات بنویسم ... ! هنوز یادم نرفته که ابراز اولین احساست ٬ رو شیشه ی بخارگرفته ی ماشینت بود .... ! *همیشه از اینکه توو حموم آینه ها بخار میگیرن کلافه میشم ... ولی فک میکنم هرچیزی٬ جای خودش٬ کارایی خاص ِ خودش رو داره ... ! من چند سال دیگه عاشق ِ بخار آینه ی حمومون میشم ... ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 23:2 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
وقتی توو ماشینی و داری به سمت خونه میای و بهم زنگ میزنی و قبل اینکه سلام بگی ٬ ضبط رو روشن میکنی و اوون قسمت آهنگو برام با آخرین ولوم پلی میکنی " تمام قصه هامو از تو دارم بهترین خاطره هامو از تو دارم تو این شبای خالی از ستاره آخرین ترانه هامو از تو دارم " ! فقط به این موضوع فک میکنم از چندتا مرد٬ این کارو برای پارتنرشون انجام میدن ؟! ... + اینارو اینجا مینویسم به امید ِاینکه شاید ... شاید ... شاید یه نفر ِ دیگه به ناپ ملحق بشه... و یه دخترِخوشحال هم به من! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 13:10 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
اینجوری که من دارم فتابیل ( جمع فوتبال = فوتبال ها ) رو دنبال میکنم ٬ جای هیچ تعجبی نیست که در جواب دوستانی که با هیجان ازم درباره ی نتیجه ی مسابقات سوال میپرسن ٬ با اعتماد به نفس بگم : فک میکنم ایــران تا مرحله ی نیمه نهایی برسه ... !! + میدونم خیلی اغراق آمیز بود ! ولی قرار نیست هرچی من بگم٬ معنیه خاصی بده که ! :| فقط خواستم دور هم باشیم ! .... ( خمیـــــا ا ا زه .... " دلم نیمخواد پرانتز ُ ببندم " گفتم که ! فقط خواستم دور هم باشیم ! +۲ : از جام جهانی امسال فک میکنم فقط آهنگ شکیراش توو ذهنم بمونه !! موقع شنیدنش یه هیجان کاذبی بهم دست میده ! مخصوصا اون قسمتی که میگه : دیس تایم فور آفریکـــا !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 0:24 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
ناپ ! یادتـه؟! هروقت چندسال پیش ازت میپرسیدم : که اگه منو توو خیابون با یه پسر ببینی چه کار میکنی ؟! تو همیشه جواب میدادی : هیچی عزیزم ! میام جلو ٬ دستت رو میگیرم و با خودم میبرمت ! ولی الان جوابت فقط اینه : اول تو رو میکشم ! بعد اونو ! هنوز پی نبردم که کدوم موقع منو بیشتر دوست داشتی ! واقعا زمان٬ عجیب روو همه چی تاثیر میذاره ... ! عجیــب ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:45 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
به ناپ مسیج میدم : پاشو پاشو کوچولو ٬ از رختخواب جدا شو ! جواب میده : بیدارمو بیدارم ! من تختخواب ندارم٬ منتظر شما َم٬ تا غصه ها بنالند ... ! وقتی زنگ میزنه کلی با شوق و هیجان طبع هنرمندشو ستایش میکنم !! ولی پندانه بهش میگم : بهتر بود به جای غصه ها بنالند٬ مینوشتی تا غصه ها سر آیند ! میخنده و میگه : نه نه ! همونی که من نوشتم خووبه ! دوباره مهربانانه میگم : آخه عزیزم ! آدم با دیدن معشوقه ش غصه هاش تموم میشه٬نه اینکه تازه غصه ها بخوان به یادش بیان و با روانش بازی کنن ! باز میخنده و میگه : خب عزیزم ! حتما همونجوری که درست بود نوشتم دیگه ه ه ه !!! چیش ! واقعا نباید از مـــردا ٬ انتظار هیچیُ داشت ! :| |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:3 توسط miss.yup
|
||
|
|
|
|
|
دخترک در تنهایی خودش غرق بود ... افکارش بوی کهنگی میداد ... دلش برای یک همراه و همراز پر میکشید ... بی تاب تر از همیشه دنبال یک نشانه بود تا انگیزه ای برای ادامه ی راهش باشد .... که ناگاه سایه ی دیوار ِ روبه رویش توجهش را جلب کرد ... دخترک لبخند زد ... دخترک خوشحال شد ... کسی برایش دست تکان میداد ... با اشتیاق سرش را برگرداند ... او قصد داشت زندگیش را از نو بسازد .... ولی پاندول ساعت بی رحمانه ٬ او را به حال خود رها کرد ... یاپ/خرداد۸۹ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:57 توسط miss.yup
|
||